تبليغاتX
روزهای ماندنی خونخواران
من تو را مي پرستم كه برايم مظهر عشق و دوستي تو هموني كه به من ياد دادي بتونم دوري دوستان را تحمل كنم من از تو آموختم كه زندگي با كسي نيست

عکس دفتری است که دارم می نویسم.تا از کیف درش می یارم لحظه ای به عکس خیره می شم و می خواهم دنبال چیزی بگردم که هنوز درکش نکردم.نمی دونم چی هست خوب یا نه؟ اما حس عجیبی است می شه گفت این تصویر حاکی تموم خوشبختی است که داریم وقدرشو رو نمی دونیم. دختر ساکت قصه یه روز می خوانه/صداش رو به گوش خورشید یه روز می رسونه/همه عمر من و تو  بعد از این گرگ و میشه/

حکایتی عجیب...

هر کس نظر خود را دارد و این نظرش بستگی به دلش داره.که چه رنگی باشه/سنگی یا ابری/پنیه ای یا سفت/اما می خواهم بازم فکر کنم به تو این بار توی گردش تقدیر بیا و من و تو حادثه ساز بشیم/بگذاز تموم دنیا با چشم گریون نظاره گر باشند و بفهمد که نوش دارو بعد از مرگ سهراب فایده ای نداره/بذار این بار به جای گفتن من خودشون درک کنند/حس کنند شایدم اون روز بازم نمی فهمند! خوب نیست دارم خیلی شاید به کار میبرم می خواهم مثبت باندیشم اما نمی شه/آره منم منفی ساز دنیا/

 این هفته جواب یکی ازسئوالاهام رو گرفتم.دارم باهاش کنار می یام....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 18:25  توسط .....  | 

از بس از آبجی پرسیدم آمریکا کی حمله می کنه.بابا مسخره ام می کنه و به عموم گفت ما کاری به جزءحمله آمریکا نداریم و منتظریم امریکا حمله کنه.خوب من چی کنم پس چرا حمله نمی کنه؟ آبجی گفته بخواهدم حمله کنه زمستون حمله نمی کنه.خوب پس رفت برای عید چه خوب از عید بدم می یاد چیه؟همش خاطره و نیرنگ...دیگه این هفته درس نخواندم و ام هفته پیش مدار و طراحی الگوریتم خواندم.مدار را فهمیدم اام طراحی را نفهمیدم و فایده ای نداشت آخه مفهومی بود و منم با مفهموم کاری ندارم...اام روزها داره می ره ....

خیلی کم حرف شدم دیگه حرفی ندارم برای گفتن.اصلا حالی نیست اما از روزی که حالم خوب باشه.دارم با خودم فکر میکنم ای کاش در هر موضوعی نظر نمی دادم و دخالت نمی کردم.آخه کی می خواهم بفهم که من حقی ندارم و باید سکوت کنم و خودم را به نشنیدن بزنم.آخه به من چه.هر کی هر غلطی می خواهد بکنه به من چه....

حس نوشتن نیست یعنی وقتی توی دفتر می نویسم دیگه حرفی نمی مونه دیگه کم کم دلم داره عادت می کنه به همه چیز.به بدون تو همه.دیگه داره سکوت می کنه و شکستن را از سر می گیره.

چه حرفهای که توی دلم تلنبار شده و اجازه گفتن ندارم.حق با همه است من نباید حرفی بزنم اما همین حرفها روحم را مثل خوره می خوره و دیگه هیچ توانی برام نمی مونه.اون وقت دیگه لبخندم هم پر می کشه و می ره ام دل خوشم به دیدن رنگ خوش برگها و صداشون.چقدر رنگهای قشنگی داره و من خوش به دیدار این برگها ام.کاش نقاشی بودم و می کشیدم برگ ریزان را تا در بهار بادیدنش دل جوانه بگیرد...گذشت روزها و حالا یک سال دیگه ام گذشت و رفت باشه.حرفی نمی زنم.

از خوشی بگم. پنج شنبه با آبجی رفتم پارک و به آبجی گفتم کاش من رفتگر این پارک بودم و نامردم اومد به مامان گفت و کلی دعوام کرد و گفت بیا.!!اام امیدوارم همه حس برگها را حس کنند و از دیدن این همه رنگ زیبا در کنار هم لذت ببرید فقط لازمه نگاه کنی.

امروز هم صبح رفتیم مسابقه کتاب و کتابخوانی داشتیم.آبجی 11 تا غلط و منم 9 غلط داشتیم فکرشون کن ما نخوانده این شودیم دیگه نفرات اول حتما همه سئوالات را درست زده اند.شایدم  من نفر اول شم و یک مشهد برم.ام دل می خواهد کربلا برم.نمی دونم حس جدیدی است دلم می گه کربلا اام منبعش چیست نمی دونم؟

می خواهم بگم از بازم می رم توی فاز اه و بی خیال می شم و همین جمله بس که :در سکوت می شود به تصویر کشید/تموم لحظات را/مثل درخت که در برگ ریزان/رخ نمائی به بهار میکنه/چشم بینا می خواهد و دل/باید برگ را تجربه کرد/شایدم درخت بودن /خوب نیست/

حرفی نیست بدون دوری از دل/بازم به تصویر بکش عکس غمگینم را با خنده مصنوعی ام/

بازم در دل حسرت کوچ دارم/بازم مثل دیوانه ها دلتنگ کوچ ام/

خسته ام و می خواهم بار ببندم و رم بازم کوچ...هر کجا گفتی می آیم فقط خسته ام من را ببر به جای دگر تادر سکوت بازم بپردازم به گفتن/

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 12:21  توسط .....  | 

ناخواسته پریسا داره من رو می بره دوباره توی روزها...حالا وقتش نیست می خواهم از فصلی که برام پر از شادی است استفاده کنم...روزهای مدرسه ساده و خوب...شعرهای اول سال بوی ماه مهر بوی ماه مدرسه/دلتنگ که بازم با هم بخوانیم شعرها رو...یار دبستانی من با من و همراه منی/همه  این یادها زنده است و دارم باهاشون می خندم اما پریسا می یاد و حافظ رو جلوم می ذاره و برام می خوانه و برام مطالبش رو می گه...چه خاطراتی زنده می شه که می خواهد اشکم جاری بشه اام نباید بباره آخه حوصله جوابگوی به پریسا را ندارم....

ای روزگار می بینی داری هر لحظه من رو می سوزونی یه بار خودم شروع می کنم یه بار دیگه یکی دیگه با یک یاد.حرفی نیست ای روزگار همه کسم رو بردی پس این یادشم ببر.نه اگه یادش بره بازم ادم می مونم یا نه؟ یاد خیلی چیزها باهامه...یاد همه کس و همه چیز. اما افسوس که یاد من باکسی نیست.افسوس که دونسته که عاشقتم رفتی.بهت گفتم اما تو قبول نکردی و اخمی کردی و رفتی.

علت رفتنت رو به هم گفتی اام چه دلیل احمقانه ای.باورم نمی شه به خاطر اینکه من اول بهت گفتم دوست دارم رفته باشی.کاش این روزها که می خواهم خوش باشم پریسا کتاب حافظ به دست نگیره و ازم نخواهد که بخوانم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 17:55  توسط .....  | 

اگر جرم من دوست داشتن تو باشه حاضرم تا آخر عمر این گناه را بر دلم بنویسم.اگر جرم من دلتنگی برای دیدن تو باشه حاضرم رسوائی عالم بشم.اگر بدونی لحظه ای نگاهی به من کنی یا سراغی از من بگیری بدون اون روز من از شادی پر می گیرم.

من همیشه می گم دوست دارم و دلتنگتم اما امن از دل سیاهم که چیزی نمی فهمه.دلتنگم باز مشتاق دیدنت و اشک بار روزگاران....

تا ازت می گند اشکم جاری می شه و دلم پر می کشه و دلم می خواهد لااقل یه بار از نزدیک صدات کنم و چشمام اشک بارم را ببینی و باورم کنی که دوستت دارم....

تو نباشی من به کی بگم دلتنگیامو به کی بگم که دلم چه می خواهد...تو نباشی روزها با شبها فرق نداره...تو نباشی عاشق کی بشم.تو نباشی دنیای من هیچی نداره به جزء ابرهای سیاه...

بازم می خواهم بگم از تو و دلم...اما دلم می خواهد تو هم ندای بدهی که می شنوی و منم با خیال راحت بگم....

امسال این قدر دلتنگی می کنم تا آخرش دیدارت نصیب من بشه...من این بار جواب دلتنگیهام رو می خواهم.این بار تحملم کم و شوق دیدار دیوانه وار به سراغم آمده.پس این بار هر جور شده بیا و من را ببخش و دیدار نصیب من کن.حرفهای نگفته ای دارم که باید بگم شاید هیچ وقت دیگه وقتی نشه برای گفتن و در حسرت گفتنش بمونم.می توانم از همین جا بگم اما می خواهم در جای بگم که بدونم تو هم هستی بدونم آخر مکانی بوده که بودی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 19:31  توسط .....  | 

خیلی سخته بخواهی کاری کنی که سالهاست انجام نداده ای...خیلی سخته کاری را که سالها انجام می دادی بخواهی ترک کنی...

امروز کلاس داشتم.کلاس ذهن شناسی.ارم پرسید نظر شما چیه و شما از ذهنت چی می دونی؟ منم گفتم من پشتکار ندارم و ذهنم توی ورای دگر سیر می کنه.ازم سئوالهای دیگه هم پرسید و یک جوابی دادم که همه خندیدند.دکتر خوبیه.پریسا رفته بود و اسم منم نوشته بود.بعید نیست کم کم دوباره کلاس استعدادهای درخشان هم بریم.از این پرییسا هیچ چیزی بعید نیست منم تازه با خودش می بره....

دکتر شعرهای مولانا را می خوانه و ازش الهام گرفته منم در سکوت فکر می کنم به تو و دنیای که ساخته ام.

یکی یک سئوالی ازم پرسید.نمی دونم چی جوابش رو بدهم.یعنی جوابش باید راست بگم یا نه.حالم بهتر شده.

شومای خنگ...!!!...نمی دونم دیگه چی بهت بگم...13

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 18:49  توسط .....  | 

کاش که همسایه ما نمی شودی...کاش معنی دل را هیچ نمی فهمیدم...

کاش در جهالت آدمها می مردم و هیچ نمی فهمید کسی هست به بزرگی تموم دنیا که دلم براش عاشقون تنگ شده و به خاطرش جریان گرفته....

کاش هیج آشنام نمی کردی با دنیای پر از نور...کاش چشمام هیچ دنبالت نمی یامود....

بذاار برای هزارو مین بار بگم منم دیوانه عالم....این روزها دارم بازم درس جواب می دهم.بازم دلتنگم دلتنگ دنیای کوچکی که برام قشنگ ترین دنیا بود..امروز دلم رو هوای جای کردی که قول دادی باهم بری....یادت هست..همون جای که می خواستی درس استقامت بهم بدهی.عاشق رفتن بودی و ندونستی من دیوانه هنوز توی دنیای کوچک خودم تو رو دارم.می خواهم برم ودرس بگیرم اونم درس استقامت....این روزها یادی هست که یاری نیست.این روزها بازم دارم تجربه می کنم روزی با هم بودن را.باز توی رویا..توی خوابهام هستی...اام تو من را زیاد بردی اما من قولت را خوب یادم هست...بهم گفتی که هر وقت بخواهی پیشت ام حال می خواهم به قولت عمل کنی من بهت نیاز دارم.بازم می خواهم درسم بدهی این بار درس استقامت توی بهترین نقطه دنیا...من منتظرم که بیای و دستم را بگیری....من بازم انتظار می کشم...این بار به خاطر دلی که به باد دادم تلاش می کنم....

می خواهم امسال شادم کنی..بازم بیا دستی بده.این بار محتاجم به صفای بودنت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 19:57  توسط .....  | 

سرم درد می کنه.به شدت.داره منفجر می شه.نمی دونم چرا این طوری شدم.تازه معده ام به هم ریخته و سرما خوردگیم شدید شده و بی حال از همیشه.حالم خرابه.اام دلم خوبه اما از نظر جسمی و ذهنی کم اورده ام.خدایا ...تازه دندونم درد می کنه جرات گفتن دردهام رو به مامان ندارم آخه حوصله دکتر رفتن ندارم.سکوت می کنم و فقط می گم سرم درد می کنه.اما جاهای سیاه شده روی گردنم را چه طوری پنهان کنم؟ بیچاره می شم این هفته فردا نوبت دکتر دارم.

فکر می کردم این هفته اول محرم است چه اشتباهی! اما نیست.منم دارم دیوانه می شم تا یک ماه دیگه باید صبر کنم تا محرم بشه.من دارم می سوزم.

موج اگر میدانست ساحل هیچوقت دستش را نمیگیرد، هیچوقت برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمیزد

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 20:27  توسط .....  | 

 بابا سرماخورده بود و می دونستم که منم خیلی زود ازش می گیرم.حالا این هفته منم سرماخوردم  و من که حدود یک ماه احتمالا مریضم.آبجی مسخره ام می کنه و می گه تو بیماری ناشناخته ای گرفته ای بدتر از آنفلوزای خوکی و داره روم آزمایش انجام می ده.آخه به جژئ سرماخورده گی سه تا مریضی دیگه هم دارم.قارچ گرفته ام.خلاصه من موش آزمایشی شدم.دیگه حلال کنید اگه از این آزمایشها سر بالا نکردم.دیگه پنج شنبه زدم از خونه بیرون.حالم خوب نبود اما دلم نمی خواست برگریزان را از دست بدهم.شایددیگه تکرار نشه.

یه روز صبح چشمام رو باز کردم و دیدم ساعت 7 بود.داد زدم مامان که یک دفعه مینا با تمام وجودش صدا در می آورد و من تعجب کرده بودم که صدای مامان!!!دیگه مامان گفت هان بگو ببینم مینا مامانت شده.دیگه غذای مینا را دادم و به مامان گفتم برام چای بیار گفت برو به مامان مینایت بگو...

توی خونه وسطهای هفته بابا خوب شود و منم که سرماخورده بودم و حالا مامانم سرماخورد و فقط آبجی سالم اونم یک دستمال دستش می گیره و ادعای سرماخوردگی در می یاره.

این آبجی ما مثل رجب توی شمس المعماره می مونه.صبح  ها که از خواب بیدار می شه اول تموم بخاریها را خاموش می کنه و میگه نمی دونم کجا گاز ندارند! شبها تابعد از اذان حق روشن کردن لامپ را نداره.از اول از این خصیصه ها داشت اما تازهگی خیلی زیاد شده.

خونه نشینی یک هفته و خوردن انواع سوپ اونم تازه از نوع دست پخت مامان و آبجی.یک روز ماکارانی پختند اما به من ندادند من خوشحال شدم از توی ظاهر می گفتم منم ماکارانی می خواهم! اما خدا را شکر که به من ماکاارنی ندادند.این مامان و آبجی ما خیلی ماکارانی دوست دارند.

این هفته درس خواندن توی هوا بود.خوب بود.سه شنبه هم خونه بودم.آخه اصلا حسی برای راه رفتن نیست.این هفته همش توی اتاق افتاده بودم.

پریسا گفته مهریه من باشه 500 جلد کتاب.نگاهش کردم و گفت چی شده پریسا؟ خندید و گفت یک کتاب فروش برات تور کردم.خندیم و گفت نکنه این کتاب فروشهای کنار خیابون که کتاب جیبی می فروشند گفت نه.خلاصه هفته دیگه می رم بیمنش.تازه مهریه خودشم به جزء بقیه های چیزهای که می خواهد 100 جلد کتاب نفیس است.منم بهش گفتم اصلا توی ایران 100 جلد کتاب نفیس هست یا بیجاره باید تازه بره توی کار قاچاق!!این پریسا با من خیلی فرقها داره اما تموم روزهای خوش هنرستان را یادم می یارد.اام گاهی برام نکته ها سخت می شه. هیچ وقت با پریسا نمی شه به چیزهای بدی فکر کرد باید بخندی وگرنه دیوانه می کند.خلاصه منی که هیچ به این مسائل فکر نمی کنم حالا پریسا برام مهریه را تعیین کرده اام چه فایده وقتی عشق پنج حرفی من قصد سفر داره....بی خیال...

امروز هم آبجی پیتزا پخت و بعد از خوردن خواب و حدود 4 ساعت خوابیدم.همیشه وقتی چیزی درست می کنه انگار قرص خواب توش باشه خوابم می بره.خدا به داد من برسه با این درس خواندن.رقیب برام قرار کمپوت بخره بیاد عیادت.اما شنبه می بینمش خسته شدم از بس تو خونه بودم مجبور شدم چوشنده و آش بخورم.خدایا همه مریض ها را خوب کن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 17:29  توسط .....  | 

بذار عشق بمیرد.بذار برای همیشه همه چیز فراموش بشه و آسمون عشق رنگ تیره به خود بگیرد. بگذار برای اولین و آخرین بار یادت و خاطرت بمونه اام در تاریکی. در تاریکی شک و نفرت که بین شایدها بمونه.بگذار برای آخرین بار خواسته دلم نادیده گرفته شود و در حسرت دیدارت باز بسوزم. بگذار تموم عشقها رنگ ببازند و منم مثل برگی از عشقم جدا بشم و پایانی باشه برای دگر شروع نکردن. بگذار منم رنگ تیره گی بگیرم و دگر باز به فردای روشن فکر نکنم.

ممنم برگ.برگ عشقی که از درختم جدا شدم و به همه چیز پایان دادم.دگر منتظر نیستم آخر دگر عشقی نیست.دگر به تو نمی اندیشم بلکه به خودی می اندیشم که نابود شد.دگر هر روز نفرت را جایگزین عشق می کنم.ازت یاد گرفتم.مثل تو می شم یک سنگ دل که به جزء سنگ چیزی نمی بینم می خواهم حسرت کشیدن را یادت بدهم.من دیگه برگ نیستم.من یاد گرفتم چیزهای که نمی دانستم و بر باد دادم حس قشنگم را.

از این لحظه می توانی رویم حساب باز کنی دگر عاشق نمی شوم اما عاشق کشی را خوب یاد گرفتم.دگر دلم دیوانه نمی شود آخر دلم از سنگ شده.دگر دوست داشتن را معنا می کنم اونم به زیباترین شکل "نفرت". برایم بیگانه بود اما اکنون حس می کنم بدونش می میرم.

من را خوب از راه به در کردی.خوب بهم یاد دادی مثل تو شدن را.می خواهی یک بار دگر بیای و ببینی که من که شده ام شاید بفهمی چه آدم پستی هستی.

اما همه اینها محاله.من همیشه همون آدم عاشق می مونم که به جزء محبت به تو کاری نکرد و نخواهد کرد من بدیهای تو را به پای عشقی می نویسم که هیچ وقت بهم نداشتی.اام خوبیهای من را به پای دلی بنویس که روزی شروع به تپیدن کرد و هنوز از تپش نیساتده.

هنوز وقتی اسمت می یاد دلم می لرزه.رنگ می بازم.هنوز وقتی می شنوم صدایت را هیچ نمی توانم گویم.هنوز چشمام اشک بار لحظه آخر و روز وداع است.هنوز دلم می لرزه برای یک ساعت انتظار برای دیدن و شنیدن تو.هنوز روزها تکرار می شه و بازم این دلهره ها هست اونم مثل روز اول.

تو بی خیالم شدی اما ندونستی من به راحتی کسی را به دلم راه نمی دهم که به بخواهم به راحتی بیرونش کنم.از اول بهت گفتم اگه گفتم باشی برای همیشه می مونی اما تو ساده گذشتی و رفتی دلیلت چه بود؟ دنبال مقصر نمی گردم.من خودم مقصر بودم که نتوانستم عاشقت کنم. تموم شعرهام رو بردی و تموم خاطرات را برام گذاشتی.اگه شعرهام بود اگه نوشته ها بود حالم بهتر بود و حس عاشقیم بهتر. هیچ وقت ازت نپرسیدم دوستم داری یا نه؟ چون از جوابش می ترسیدم! اگه می گفتی نه.من چی می کردم.من به چشمات اطمینان کردم.

این روزها شعری توی ذهنم هست شاعرش را خوب می دونی...قلمم از شب یلدا بنویس/بس هر چه از تاریکی دنیا /از طلوع فردا بنویس/از خوبی دنیا بنویس.//خوب شعر یادم نیست اما با کمی جا به جای همینه.این شعر بعد از سالها دوباره اومده.

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 17:28  توسط .....  | 

۸۷۱۲۲۸۹

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 17:28  توسط .....  |