تبليغاتX
روزهای ماندنی خونخواران
من تو را مي پرستم كه برايم مظهر عشق و دوستي تو هموني كه به من ياد دادي بتونم دوري دوستان را تحمل كنم من از تو آموختم كه زندگي با كسي نيست

روی نیکمت نشسته بودم همون جای که هر سه شنبه بودیم اما در زمانهای متفاوت.داشتم به درخت نگاه می کردم و بازم شعر را می خواندم.از لالی گرد و خاک گذشت از توی مغزم پیداش کرده بودم که یه لحظه جلوم یک نفر ظاهر شد.باور نمی کردم.نگاهش می کردم می خندید و بهم سلام کرد از جام بلند شدم و بازم نگاهش می کردم.دستم را بردم جلو که ببینم خواب یا توهمی نباشه اما جرات اینکه دست بهش بذارم و بفهم خوابه را نداشتم دستم توی هوا موند و منتظر جواب سلامش بود.اما بغض راه گلوم رو بسته بود و نمی توانستم هیچ چیزی بگم.اشک توی چشمام بود و بدون اختیار می بارید و داشتم به خودم می گفتم لعنت به تو این چه حالی است که داری؟خوب حرفی بزن و بغض را فرو ببر اما نمی شود.اشکام رو پاک می کردم اما بازم می بارید نمی خواستم اشک بریزم آخه جلوی دیدن را می گرفت و نمی توانستم توی چشماش را بخوانم.هنوز می خندید و نگاهم می کرد اما من هیچ کاری نمی توانستم بکنم و همچنان ایستاده بودم.نه بغض فرو می رفت نه چشمه خشک می شد.

از دست خودم عصبانی شده بودم و نمی دونستم چی کار کنم.ازم دور شد و رفت و موقع رفتن گفت جواب سلامم ندادی.می خواستم برم جلو اام پاهام به زمین بسته شده بودند.می خواستم دستم را از جاش تکون بدهم اما نمی شد.می دیدم رفتنش و نتوانستم حرفی بزنم.نمی دونم چقدر طول کشید تا به حال عادی برگشتم.بازم روی نیکمت نشسته ام و دگر اشکی نبود به راحتی دست و پاهام حرکت می کرد.اما الان دیگه فایده ای نداشت.با صدای بلند داد زدم سلام.می خواستم جوابش را داده باشم اما اون دیگه نبود.

یک لحظه اومد و رفت که بازم به باورهام رنگ بده.بازم توی جاده منتظر بمونم.پس حرفهای استادم چی؟پس چرا گفت می شه.کی می شه بهمت بگم که نشد.نخواست و من نخواستم که باورم عوض بشه. خوشحالم خودش هست اما رنگی که می ده از دنیای است که وستعش به اندازه من نیست. من هر که هستم از تو نمی توانم بگذرم.بازم با چشمات پلی ساختی برای تکرار روزهای که قرار بود روش فکر نکنم و بی هیچ حسی ترکش کنم.

از حس زیبای پروانه بودن بگم یا از رویای قشنگ شمع بودن.از هر دو زیباتر شاهد بودن است.از حس هر دو گر بدونی می توانی بازم برگردی.بازم منتظر می مونم.اام این بار توی برزخی که تو برام ساختی بدون هیچ حرفی هستم اما یادت باشه پلی دگر مونده که باید دستم را بگیری من نمی توانم از این پل به تنهای گذر کنم.خطش کوتاه ام پلش دراز است.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 18:15  توسط .....  | 

دگر توی دفتری می نویسم که بهم دادند.خوب است چند روزی است که شروع کردم به نوشتن.دلم می خواهد بازم برم اما بابا چنان دعوای باهام کرد که نگو منم بیخیالش شودم و توی دفتر می نویسم.خوب دیگه کمتر می یام و می رم هفته ای یه بار سری می زنم.از اخبار خونه می گم که خیلی اوضاع خراب است همه توی فکر و من بیخیال آخه مامان و بابا دعوام کردند و گفتند به تو ربطی نداره درست رو بخوان منم هیچی نپرسیدم.اما خبرهای هست اونم از نوع خرابی اما به بابا قول دادم از این هفته تلاش خودم رو بکنم به جای این کتابهای مزخرفی که می خوانم کتابهای کنکور را بخوانم.این هفته گسسته که اصلا دیوانه شدم.رقیب که گاهی امیدواری می ده و گاهی ناامیدی .مریم بارانی.اسم و فامیلش به من امید می ده.هر دو کلمه اش برام دنیای است از خاطره.برای آبجی یکی از این مکعبها گرفته ام که باید هر طرف مکعب یک رنگ باشه.اسمش رو نمی دونم اام بازی خوبی است دیگه صبح تا شب سرش گرم است و نمی خواهد شیرینی بپزه.اما من که نتوانستم درست کنم.من رو جزوء خنگها حساب کردند.خودم خوبم و عالی به جزء سه شنبه ها بقیه روزها درس می خوانم.اونم سه شنبه ها قرار دارم با برگها.خوش می گذره.به قول یه دوست این همون بهار که عاشق شده.کی می شه اسفند بشه و از این قولی که دادم راحت بشم.یک هفته است با دوستم پریسا می ریم کتابخونه.نامرد داره می خوانه کنکور ادبیات بده.بهم گفت تو هم بده گفتم دیگه از من گذشته برای خودم می خوانم.اام امان از کتابش تا شروع می کنه به خواندن منم با خودش می بره و اما بازم چی می شه کرد.

یه بحثی با پریسا داشتیم البته هر روز روزی یک ساعت می گیم.به نظر من با وفاترین پرنده کبوتر است از نظر علمی هم ثابت شده است.اگه ببریش و کیلومترها دورتر از جفتش بذاری بازم به هوای کوی خود پرواز به سوی خونه اش می کنه حتی اگه سالها مجبور بشه پرواز کنه ام پست ترین موجودات ما آدمایم.به سادگی دل می بندیم و تا یکی بهتر پیدا می شه دنبالش می ریم.بوی از وفا نبرده ایم.اگه سالی جفت خود را نبینیم به سادگی فراموشش می کنیم و بیخیالش می شیم.ما آدمها از این خصلت های بد خیلی داریم و تازه ادا هم می کنیم.حسابی از دست این آدمها دلم پر است.نمی شه نوشت بعضی وقتها باید هیچ وقت ننوشت بلکه باید توی ذهن حک کرد.این روزها هم چیزهای خیلی بدی دیدم.حرفهای بدتری شندیدم.هنوز باورم نشده حرفها و عکسها.اما می خواهم فراموشش کنم.

شرمنده پدربزرگ منظورت را نفهمیدم.این قدر ذهنم مشغول که نفهمیدم.تنها چیزی که می دونم اینه که من خودم عضو سایت خدماتی هستم.اما نمی دونم معتاد هستم یا نه؟تازه اون نظر قبلیتم نفهمیدم نمی دونم تازه گی چرا نمی فهم چی می گی؟ شایدم از اول نمی فهمیدم! 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 20:25  توسط .....  | 

بنویس از دل رفته و روزهای رفته اما روزی نرفته که بنویسم. یاد و یادگاری هست که هر روز هر لحظه توی ذهنم درخشش می کنه.این درخش از خوبی نیست از بدیهاست از سنگ ته دره و از ستاره توی آسمون آبی است.از شکایتی که هیچ کس باورش نکرد و دستی که همه گرفتند و اما کسی نموند.

از یه نیمکت خالی می گم از همون نیمک که دلم هنوز توی سایه درخت بالای سرش گیر کرده هنوز اون نیکمت و آدماش دلم را می خواهد.هنوز ستاره ها رو می خواهم.هنوز صدای آب من را می خواند اما ای کاش می فهمید که چه می گوید؟از من می خواهد که بازم دل به دریا بسپارم.بازم حرف بزنم اام صدای باد می گوید که بازم گوش بسپارم.توی هوای خودم ناگهان قاصدگی جلویم در حال پرواز هست می گیرمش و درد دل را بهش می گویم. می خواهم که بهش بگه:بدون تو به شوق کی زنده باشم: و با کلی خواهش نگاهش می کنم توی کفم دستم می گیرمش و با تمام توان فوتش می کنم که هر چه زودتر به تو برسه و پیام را برایت بیاورد اما امیدوارم که جوابم را بدهی.

آره من به هر چیزی که بتوانه امید بهم بده چنگ می زنم.حتی اگه خرافی بیش نباشه.من از آدمهای پست یاد نگرفتم خیلی چیزیها را هنوز و امیدوارم هیچ وقت یاد نگیرم. دوست دارم که یه شب را فراموش کنم تموم بیخوایهای یه شبه را اما همیشه توی ذهنم می یاد با اینکه صحنه را ندیده ام اما برای خودم تکرار می کنم.آخرش دعایم مستجاب نشد این را به پای خوبی می نویسم اما امان از روزی که دوباره تکرار روزها بشه و خبر بیاد...اون وقت می دونم برای همیشه داغون می شم.من دیگه به هیچ کس اطمینان ندارم.حتی به خودم.کسی که همه وجودم بود هر روز و شب با هم شاد بودیم حدود 2 ماه که فراموش کردم و هنوز نتوانستم ببخشمش.برای من کار کردش خیلی گرون تموم می شه اام برای خودش هیچ نیست.من تکرار این صحنه های دردناک را نمی خواهم.نمی خواهم هیچ چیزی بشنوم و بفهم دوست دارم در جهالت بمیرم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 20:23  توسط .....  | 

به خودم قول داده بودم حرفی دگر در اینجا ننویسم اما بازم مثل همه قولهای که به خودم دادم و شکستم اینم باز شکستم.دیگه کم کم کردم شک می کنم به خودم و دنیایم.به وسعت دریا و تنگی آسمون.اگه دریا وسعت دارد پس چرا...؟؟؟ بی خیال.

می خواهم بازم روم اام چه می شه کرد برای من دنیا همین سه خط چهار خط است.گر می خواهی اینها را ارزانی تو.من به خطی دگر دل می بنددم.بهم دفتری داده و گفته بنویس اام من از چی بنویسم.گفته تموم روزها رابنویس اام از کجا شروع کنم.گر شروع کنم پایانش کجا باشه؟ آخه توی یه دفتر نمی شه همه رو جا داد. ازم دفترهام را می خواهد اام من دفترها را به دست آتش سپردم. حالا یه دفتر هست که دارم اونم دو سال است که باز نکردم آخه عهدی بستم با خودم که روز موعد به سراغش برم.حالا چی کار کنم؟ من را یارای دروغ گفتن بهش نیست اام با چه زبونی بگم برای چی؟ اگه شروع کنم به نوشتن می ترسم بازم دیوانه بشم.بازم هر شب به سراغم آید حس نوشتن اون وقت قول می دهی دفترم که تموم شد دفتری تازه برام بیاری؟ من از اینها می ترسم از اینکه روزی نه دفتری نه قلمی داشته باشم برای نوشتن. اون روز بازم کسی پیدا می شه به من دفتر و قلم بده؟؟

چگونه می شه من که حاضر نیستم به کسی دفتر بدهم کسی به من بده.اام باشه این دفتر را به خاطر حرفهات به خاطر خودم می نویسم اام می خواهم به خودت قول بدهم دیگه دفتری نو باز نکنم. نوشته های من فقط به درد خودم می خوره. نمیدونم چی می خواهد بفهمه. اگه روزی بفهمه من چی کارکنم؟

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 14:8  توسط .....  | 

چشمم سرخ شده 

 دلم خونین شده 

  دستانم لرزان شده                                                                                                           پاهایم سست شده

 اینها همه هستی من است....   

می خواهی با این هستی من سر کنی؟                      

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 19:59  توسط .....  | 

بازم فکر از ته دل..بازم در هم فرو رفتن از عمق..آخه مگه من چقدر ریشه دارم که باید همیشه به ریشه برگردم.خسته شدم.می خواهم اعتراف کنم از این همه فکر کردن بدون نتیجه خسته شدم.از اینکه همیشه باید فکر کنم.بیا و یک بار تو به جای من فکر کن.قول می دهم عمل کنم.برای من یک بار تو تصمیم بگیر.می خواهم این باز تو برای من تصمیمی بگیری.من می توانم خودم را با تصمیمت بسازم. منتظرم دیر نکنی.خوب تصمیم بگیر و به منم بگو....

دلم برای استادم تنگ شده. کجاست ببینه یک هفته دارم فکر می کنم اام هیچ نتیجه ای نداره.دلم می خواهد بازم باهاش حرف بزنم.باز بگه برام از صافی آسمون و دلیل صاف بودن سنگهای کف جوی.بازم می خواهم شنونده حرفاش باشم. توی دیدار اول حس ترحم بهش نداشتم و اون خوشش اومده بود برای من با بقیه آدمها فرقی نداشت.اما حالا با همه فرق داره اونم به خاطر درک قشنگش.

فکر کردم اما بازم به جاهای خوبی نرسیدم.بازم رسیدم به آخر قصه خودم.یکی بود یکی نبود خودم.کاش بود می فهمیم باید چی کار کنم؟آخرش این هفته به سر اومد.اما این بار نمی توانم یه هفته برم و بمونم باید دو روزه برم.اینم خوبه.می خواهم برم و درس جواب بدهم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 17:30  توسط .....  | 

برایش گفتم از کلمه ای شاید.از کلمه ای که یک سال توی ذهنم همیشه بود.شاید بی وفائی کردم.شاید بد بودم.شاید دوستیم کم بود.شاید دیوارم بلند بود.شاید نامرد بودم.شاید و هزار شاید دیگه که توی یک سال خوردم کردم.خیلی سعی کردم تا این کلمه را از یاد ببرم.حال داشتم برایش می گفتم و اون گوش می داد.بهم گفت طرز فکرت خوبه لازم نیست عوضش کنی.خوشحال شدم و گفتم اولین نفری هستی که می گی نظرم خوبه و لازم نیست عوض بشه همه می خوانند من عوض بشم.ادامه داد گفت باید از حقیقتی که فرار می کنی روبه رو بشی.خودم می دونستم اام تحمل ندارم.می گفت از چیزهای که نگفته می گفت.دلم می خواست بتوانم تموم لحظات را بهش می گفتم اام نمی توانستم.

گفت باید بازم سعی کنی و جاهای از نظرت را تغییر دهی اونم اساسی.باید چیزیهای را که نمی بینی ببینی.باورم را دوست داشت اما نظراتم را موافق نبود. بهم گفت بازم شاید به کار ببر بدون اینکه شکسته شی.شاید برای اینکه.شاید یکی خیلی دوست داره.به شایدهای مثبت فکر کن.نیمه پر لیوان.هیچ نگفتم می خواستم فکر کنم و بعد جواب بدهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 19:15  توسط .....  | 

سه صفحه بهم داد و گفت روی این برگ بزرگترین آرزوهت را بنویس..روی این یکی از هر چی و هر کس که متنفری...روی این یکی چیزی که تو را به زندگی وصل می کنه در کل علایقت را بنویس..برگها را گرفتم اما گفتم من روی اینها خیلی فکر کردم بگم.اما گفت نه فردا هم فکر کن و بعد بیار و رفتند..

فردا بازم فکر کردم و ساعتی به قرار روی برگه تنفرها نوشتم از خودم.برگه علایق سفید سفید و بزرگترین آرزو یک کلمه سه حرفی...وقتی از دستم گرفت اول صفحه علایق بود گفت من چیزی نمی بینم.گفتم چیزی نبود که بنویسم.صفحه بعدی تنفر وقتی خواند برای اولین بار نگاهم کرد و پرسید چرا؟گفتم آخه تا حالا آدمی دیوانه تر و خنگ تر و خلاصه بدتر از من ندیدی..هیچ نگفت.آرزو را وقتی خواند انگار توی تردید بود و بازم پرسید چرا؟من هیچ نگفتم این بار اول نگاه می کرد و من خیره به زمین بودم.پشتش را کرد به من و شروع به حرف زدن کرد نمی خواستم بشنوم.گفت استاد نه!اما گفت باید بگم می خواهم بفهمی اشتباه کردی.گفتم نه.اما اون شروع کرده بود به گفتن. من بی صدا از جام بلند شدم و کلاس را تعطیل کردم و رفتم.دوست نداشتم بازم بفهم که اشتباه کردم.خواهرش به سراغم اومد و گفت استاد گفته که این شاگرد اخراج است.دلش میخواست تغییرم بده اما نه نمیشه.هیچ نگفتم حال خودم بدتر بود.فردا رفتم اونها هم بودند اام من بازم رفتم و پیششون نشستم.از استاد خواستم بازم حرف بزنیم اام در مورد چیزهای که هر دو دوست داشته باشیم.نه از ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 6:59  توسط .....  | 

 لب جوی نشسته بودم و پاهام را توی بغلم گرفته بودم و سرم را روی پاهام گذاشته بودم و خیره به آب زلال نگاه می کردم.این قدر آب زلال بود که می خواستم تک تک سنگ ریزه های کف جوی را بشمارم...داشتم فکر می کردم چه حسی داره هر روز آبی سرد به صورتت بخوره...یک دفعه سنگی در آب افتاد و آب سر به صورتم خورد...برگشتم دیدم استادم بهش سلام کردم و شاکی نگاهش کردم.گفت خوب تسلیم به کارت ادامه بده...به جوی آب باز خیره شدم که دوباره آب به صورتم پاشیده است و دیگه نگاهم را از جوی نگرفتم.ازم پرسید که چقدر احتمال می دهی قطره ای که نگاهش می کردی به صورتت پاشیده باشه؟ گفتم احتمالش صفر است.بازم فکر کن و این بار سنگی بزرگ تر را در جوی انداخت و باز پرسید و منم گفت بازم احتمال صفر است.گفت: اما من می گم صد در صد قطره به صورتت خورد و من برگشتم اما اون داشت می رفت.نفهمیدم چی گفت اما این بار من خودم سنگ توی جوی انداختم و می خواستم ببینم قطره من کو؟چرا نایستاد جوابم را بده...آخرش گفتم باشه هیچ کس جواب سئوالهای من را نمی ده تو هم باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 7:14  توسط .....  | 

گوش بسپار به صدای زلال آب...صدای که در آن همه چیز را درک می کنی اما حواست باشه که نگاهت را از آب نگیری اخه قهر می کنه و می ره اون وقت صداشم نمی شنوی....

ترنم دلنشین آب داره توی زندگیم می رقه انگار دارم جانی دوباره می گیرم.این را مدیون کسی هستم که سالهاست با تجربه به این رسیده حالا بدون هیچ چشم داشتی داره منم بیدار می کنه از خوابی که سالهاست رفته ام.زندگیش برام یه الگوست.وقتی حرف می زنه نگاهم نمی کنه اما من چنان نگاهش می کنم که گاهی به خودم شک می کنم.از آرامش می گه از کی بوده و کی شده؟ خواهرش به کمکش می یاد اما اون نگاهم می کنه و باهام حرف می زنه از اینکه خوشحاله و شاد...

ازش پرسیدم برای من خیلی چیزها مهم نیست و برام فرقی نداره اما بهم گفت باید مهم باشه باید فرق داشته باشه ازم خواست عکسم را از همه نوشته هام بردارم.ازش پرسیدم چرا؟ جوابی داد که حرفی توش نبود....دوست دارم از حرفهاش بنویسم اما ..... هر چه بیشتر حرف می زد من بیشتر می فهمیدم راه رفته اشتباه است.از اینکه اون دلی به پاکی داشت حسودیم می شد....

از اینکه وقتی با خداش حرف می زد اینگار صاف بود که من بار اول فقط اشک می ریختم توی حرفهاش اصلا حرفی از گلایه نبود دنبال مقصر نمی گردد..این قدر خواهرش صاف بود که وقتی می خواست نماز بخوانه نگاهی به هم می کردند و با هم دعا می کردند.حسودیم شد.برای اولین بار توی زندگیم به یکی هم حسودیم شد هم دلم می خواست توی زندگیش فضولی کنم.اونهام کمکم کردند اجازه دادند هم فضولی کنم هم حسودی...توی این یه هفته خیلی راههای اشتباه را فهمیدم.فهمیدم چیزهای که برایم مهم نیست باید مهم باشه.از اول بهم گفتند ما یه دروغی بهت گفتیم اما من نپرسیدم اخه هیچ وقت برام مهم نبود کی چی رو بهم دروغ می گه. این قدر نپرسیدم که شب آخر دوشون خندیدند و بهم گفتند ما از اول یه دروغ بهت گفتیم با اینکه بهت گفتیم باز نپرسیدی منم گفتم برای اینکه این قدر چیزهای خوب خوب توی وجودتون بود که اون دروغ برام مهم نبود.اما گفت که ما زن و شوهر نیستیم ما خواهر و برادریم.می دونی اون لحظه با تموم وجود گریه کردم و دیگه هیچ نگفتم و رفتم و پشت بهشون نشستم و سیر گریه کردم.از این گریه ام گرفته بود که خدایا نمی شه داداش من می شود.یک الان تموم اون بی خوابهای یک شبه سراغم اومد.....خواهرش دیگه تحمل نیورد و ازم پرسید چی شد..خندیدم و گفتم هیچی به یاد چیزی افتادم که می خواهم برای همیشه یادم بمونه.وقتی برگشتم دیدم پسر گفت نه باید فراموش کنی...جوابش رو ندادم و خداحافظی کرد و رفتم که برگردم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 7:7  توسط .....  |